اتفاقی افتاده بود که بیچاره بیچاره شدم . دویدم تا آغاز
تا صفه ی مسجد ده
آنجا که بابایی داشت عاشق می شد
تو آنجا بودی و نگاهت به پریشانی من افتاد
و چیزی را که در شیشه می ریختی نشانم دادی
بی گفتگو یک شعاع نگاهت مفصل توضیح داد که سهم من هم محفوظ است. همه را در شیشه ریخته ای
گفتی آب و نان و جا و دانت مقدر و مشخص است سهمت از عشق، نامشخص باشد؟
گفتی و آرامم کردی. آتش افتاده به دامنم را ساکت کردی و من را با کوله باری از رضا روانه شهر، روانه حالا کردی
با من حرف بزن بهشت من. همیشه گاه گاه مدام