این فقط من نبودم که بغض کردم و تمام جیبهامو دنبال دستمال گشتم، کنار ایستگاه صلواتی چشمم به یکی از آقایون افتاد که لیوان شیرکاکائو به دست، با دستمال نم چشمهاشو می گیره.
سیستم صوتی نداشت ایستگاه صلواتی ولی چیزی از طوفان و غوغای درون همه و همه کم نمی شد.
دیروز دخترم که از مدرسه برگشت، حالش بهتر از قبل بود، دیگه به خودش لطمه نزده بود، امروز می تونست گریه کنه ...
گریه کنه و از همه چیز گلایه کنه
از نا امیدیش نسبت به همه چیزهای زیبا و دوست داشتنی
امروز بغضهای معلم سیاه پوشش رو روایت می کرد و خشمی رو که موقع ورق زدن فصل انقلاب اسلامی در کتاب ادبیات داشت و قاطعیتش رو که من دیگه این فصل رو تدریس نمی کنم!
بعد به پدرش حمله کرد که چرا سرکوب کردن چرا اینترنت رو بستن چرا آزادی نبود
پدرش گفت به نظرت این آزادیه که روزی هزار تا تصویر و کلیپ ببینی راجع به کشتار و تیر خلاص و سرکوب و بعدم هیچ وقت نبینی که یکی یکی اینها دروغ بوده یا مال کردهای سوریه بوده یا مال کجا و کجا؟ به نظرت آزادی یعنی اینستا؟
به نظرت اون دختری که گریه می کرد برای دلتنگی پدر پلیسش، به خاطر سرکوب یتیم شد؟
به نظرت باید می نشستیم یه عده زامبی بر مقدراتمون حاکم بشن؟
این حرفها ساکتش می کرد ولی سرعت و داغی اشکهاشو کم نمی کرد
راستش من دیگه با هیچ کی کار ندارم
ولی ای صاحب همه چیز
یک شونه به تک تک این ملت ستمدیده بدهکاری
یک شونه که سر بزارن روش و تمام این روزگار رو ،
گریه کنند
اون روز تمام آرزوهایی که این ملت به خاطرش پاشد، بوی تو رو می داد...اما امروز حتی آرزوها هم رنگ عوض کردند.
به خاطر همه اون آرزوها به این ملت بدهکاری
- تاریخ : سه شنبه ۱۵ بهمن ۰۴
- ساعت : ۰۸:۵۵
- نظرات [ ۱۸ ]